تبليغاتX
تنهایی عادت من است
یادداشت های روزانه و از سر دلتنگی خودم

مغزهاي بزرگ, درخصوص ايده ها صحبت مي کنند مغزهاي متوسط, در مورد حوادث بحث مي کنند مغزهای کوچک, درباره مردم بحث مي کنند

+ نوشته شده در  ساعت   توسط من | 
 انسانهاي بي هدف مجبورند تمام عمر براي انسانهاي هدفمند کار کنند

+ نوشته شده در  ساعت   توسط من | 
به یه بنده خدا میگن خوشبختی چیه؟میگه:فاصله بین این بدبختی تا بدبختی بعدی رو بهش میگن خوشبختی
+ نوشته شده در  ساعت   توسط من | 

براي آنكه بتوانيد  با ديگران در كمال  آرامش  زندگي كنيد  از آنها  جز آنچه مي توانند  در راهتان  نثار كنند  چيز ديگري  نخواهيد.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط من | 

خاطره يك خوشبختي  هرگز خوشبختي نخواهد بود  اما خاطره درد و رنج هميشه درد و رنج  است

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط من | 
عضو شوراي شهر تهران پس از بازگشت از شركت در يك مراسم عزاداري اعلا‌م كرده كه به او الهام شده تا درانتخابات رياست فدراسيون فوتبال شركت كند. بيادي به روزنامه ورزشي گل گفته: <اربابم امام حسين(ع) به من تكليف كرد در اين انتخابات شركت كنم. وقتي از هيات برگشتم انگار به من الهام شد براي كمك به فوتبال در انتخابات حضور پيدا كنم. حالا‌ هم به درخواست اربابم كانديدا مي‌شوم

آقا این دیگه آخرشه.. امام حسین اومده خواب حسن بیادی و گفته برو رییس فدراسیون فوتبال شو.. به جان خودم دیگه آخرش کلاهبرداری و از این حرفاس آخه امام حسین و فوتبال؟ این چه مملکتیه که داریم والله؟ ماندم که فقط اعوان و انصار احمدی نژاد می تونن این طور جسورانه به مردم و شعورشون مثل بز توهین کنن... نه فکر کننین؟ امام حسین بیاد خواب یکی از ما و بگه برین اسم بنویسین بقیه اش با من ... بابا ول کننین دیگه چی از جون این مردم می خواین آخه؟؟؟ هر چیزی هم حدی داره

این حسن آقا بچه شهر ری است و نایب رییس شورای شهر تهران، داداشمون از دارو دسته آقا احمدی نژاده که حسابی سینه می زنه بلکه خورش بیشتری رو برنجش بریزن، حسن آقا که از بنیانگزاران حزب آبادگران جوان به حساب می آید یه نطق خیلی معروف داره که شاید خوانده باشین یه جایی، در بحبوحه ای که داشتند دخترای مردم را می زدن و می بردن داداشمون در یکی از جلسات شورای شهر نطق فرمودن که : برخي از بدحجاب‌‏ها عين طاعون و حتي بدتر از طاعون هستند

دسته گل معروفی هم داره که پارسال شهریور ماه در یکی از جلسات وقتی بقیه داشتند یک طرح را بررسی می کردند داداشمون در حال قران خواندن بود و یکی از عکاسها هم در حال شکار آقا که یک دفعه ایشان به عکاس می گوید که حق عکس گرفتن نداری.. دلیل آقا هم این بود که این عکاس در حال شیطنت بوده و هدف او نشان دادن حسن آقا در حال قرائت قرآن آن هم زمانی که سایر اعضای شورا شهر مشغول بررسی طرح فوق بودند، است د و بعد هم گفت که  من 8خودم  دستگاه دوربین عکاسی دارم و به خوبی می دانم که چه کسی و در چه زمانی قصد شیطنت دارد!!!!

من که حسابی داغ کردم از دست این مدیر عامل تیم بی در و پیکر پرسپولیس و مشاور اعظم آقا احمدی نژاد. با این آدم هایی که ما داریم چطور باید انتظار داشت که مملکت مان از این بیچارگی که گریبانش را گرفته نجات پیدا کنه آخه...

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط من | 
این حرف میشل فوکو عین واقعیت است: فرق ما با ديوانه ها در اين است که ما در اکثريت هستيم.
+ نوشته شده در  ساعت   توسط من | 
هرگز عشق را گدايي نکنيد . معمولا چيز با ارزشي به گدا داده نمي شود.
+ نوشته شده در  ساعت   توسط من | 

هيچوقت به خدا نگوييد: من يك مشكل بزرگ دارم بلکه به مشكلتان بگوييد:من يك خدای بزرگ دارم 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط من | 
زندگي دشمن ما نيست، اما طرز فكرمان مي تواند دشمن مان باشد
+ نوشته شده در  ساعت   توسط من | 
اگر تکه ای زندگی می داشتم نمی گذاشتم حتی یک روز بگذرد بی آنکه به مردمی که دوستشان دارم نگویم دوستشان دارم.

خدایا، اگر دل در سینه ام همچنان می تپید نفرتم را بر یخ می نوشتم و طلوع آفتاب را انتظار می کشیدم ( بخشی از نامه اخیر گابریل گارسیا مارکز)

+ نوشته شده در  ساعت   توسط من | 
هنگامیکه امید در کسی بمیرد کینه و انتقام در او زنده می گردد ، هرقدر امید کمتر باشد ، عشق بزرگتر است .
+ نوشته شده در  ساعت   توسط من | 
نایاب ترین چیزها در جهان دوست صمیمی است

دردها و رنج ها فکر انسان را قوی می سازد

نایاب ترین چیزها در جهان دوست صمیمی است

+ نوشته شده در  ساعت   توسط من | 
به نظرم دنیا مال اونایی که مثل خود دنیان.. بی معرفت، غیر قابل اعتماد، گذرا و کوچیک واسه همینه که همیشه آدمایی که باصداقتند و ماندنی از دنیا نصیبی نمی برن.
+ نوشته شده در  ساعت   توسط من | 
دل من دیر زمانیست که می پندارد
دوستی نیز گلی است
مثل نیلوفر ناز
ساقه ی ترد ظریفی دارد
بی گمان سنگ دل است
آن کسی

 که روا میدارد
جان این ساقه ی نازک را
دانسته بیازارد

+ نوشته شده در  ساعت   توسط من | 
فردا و ديروز با هم دست به يکي کردند،ديروز با خاطراتش مرا فريب داد و فردا با وعده هايش مرا خواب کرد وقتي چشم گشودم امروزم گذشته بود
+ نوشته شده در  ساعت   توسط من | 

روزگار اما وفا با ما نداشت

طاقت خوشبختي ما را نداشت

 پيش پاي عشق ما سنگي گذاشت

بی گمان از مرگ ما پروا نداشت  

+ نوشته شده در  ساعت   توسط من | 
شکسپیر می گه براي لذت بردن از زندگي ، كافيه كمي احمق باشي .
+ نوشته شده در  ساعت   توسط من | 

 

غم هایت را جار نزن ، چون همین دردهای روزگار است که تو را همچون یک خمیر شکل می دهد و بزرگت می سازد چون ما نمی توانیم دیروز را تغییر دهیم ولی می توانیم فردایمان را با امروز بسازیم

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط من | 

بهره ما از زندگی به اندازه عشقی است که ایثار می کنیم نه به اندازه معشوقی که بدست می آوریم

عاشق واقعی کسی است که معشوق خود را آزاد می گذارد تا خودش باشد .

در عشق اجباری نیست . عشق یعنی امکان انتخاب به معشوق دادن .

برای آنکه کسی یا چیزی را بدست آوری رهایش کن !

احتیاط باید کرد همه چیز کهنه می شود و اگر کمی کوتاهی کنیم،عشق نیز کهنه می شود در عوض باید

گوش به زنگ بود، چوت فرصت ها گاهی به آهستگی در می زنند

+ نوشته شده در  ساعت   توسط من | 
می گن مرد خوشبخت کسیه که اولین عشق یه زن باشه اما زن خوشخت کسیه که آخرین عشق یه مرد باشه.
+ نوشته شده در  ساعت   توسط من | 

 قدرت و صلابت یه مرد در پهن بودن شونه هاش نیست بلکه در اینه که چقدر می تونی به اون تکیه کنی و اون می تونه تو رو حمایت کنه

 

قدرت و صلابت یه مرد به این نیست که چقدر در محیط کار قابل احترام باشه بلکه در اینه که چقدر در منزل مورد احترامه

 

قدرت وصلابت یه مرد به این نیست که چقدر بتونه صدایش رو بلند کنه بلکه در اینه که چه جملات ملایمی رو می تونه تو گوشات زمزمه کنه

 

قدرت و صلابت یه مرد به این نیست که چقدر دست بزن داره بلکه در اینه که چه دست نوازشگری می تونه داشته باشه

 

قدرت و صلابت یه مرد به این نیست که چه وزنه سنگینی رو می تونه بلند کنه بلکه در این است که در لحظات سخت چطور از پس مشکلات زندگی بر بیاد

 

قدرت و صلابت یه مرد به این نیست که چند تا زن عاشقش باشن بلکه در اینه که تنها عشق واقعی یه نفر باشه  

+ نوشته شده در  ساعت   توسط من | 
بعضي عشقها مثل حضرت نوح اند. فقط از ترس طوفان ميان طرف تو

بعضي عشقها مثل حضرت آدم اند. فقط خاصيتشون اينه که اولينه

بعضي عشقها مثل حضرت ابراهيم اند. بايد توشون همه چيتو قرباني کني

بعضي عقشها مثل حضرت مسيح اند. آخرش آدم رو به صليب مي کشند

بعضي عشقها مثل حضرت موسا اند. يه خورده که دور بشي جات رو يه گوساله پر مي کنه

+ نوشته شده در  ساعت   توسط من | 

اگر كسي يكبار به تو خيانت كرد، اين اشتباه اوست

 

اگر كسي دوبار به تو خيانت كرد ، اين اشتباه توست

+ نوشته شده در  ساعت   توسط من | 

 

تنها بازمانده یک کشتی شکسته به جزیره کوچک خالی از سکنه افتاد . او با دلی لرزان دعا کرد که خدا نجاتش دهد و اگر چه روزها افق را به دنبال یاری رسانی از نظر می گذارند، اما کسی نمی آمد .

 

سرانجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها کلبه ای بسازد تا خود را از عوامل زیان بار محافظت کند و داراییهای اندکش را در آن نگه دارد . اما روزی که برای جستجوی غذا بیرون رفته بود، به هنگام برگشتن دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود. متاسفانه بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه جیز از دست رفته بود .  از شدت خشم و اندوه درجا خشک اش زد............ فریاد زد: " خدایا چطور راضی شدی با من چنین کاری کنی؟ "

 

صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید. کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد مرد خسته، از نجات دهندگانش پرسید : شما از کجا فهمیدید که من اینجا هستم؟ آنها جواب دادند: ما متوجه علائمی که با دود می دادی شدیم .

 

وقتی که اوضاع خراب می شود، ناامید شدن آسان است. ولی ما نباید دلمان را ببازیم.چون حتی در میان درد و رنج دست خدا در کار زندگی مان است .

 

پس به یاد داشته باش ، در زندگی اگر کلبه ات سوخت و خاکستر شد، ممکن است دودهای برخاسته از آن علائمی باشد که عظمت و بزرگی خداوند را به کمک می خواند .

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط من | 

وقتی که شانه هایم

در زیر بار حادثه می خواست بشکند

یک لحظه از خیال پریشان من گذشت

بر شانه های تو

بر شانه های تو می شد اگر سری بگذارم

وین بغض درد را از تنگنای سینه برآرم به های های

آن جان پناه مهر

شاید که می توانست

از بار این مصیبت سنگین

آسوده ام کند

+ نوشته شده در  ساعت   توسط من | 
انگار این شعر رو یه روز واسه دل آدمایی مثه من گفتن.. در این غروب خیس و بارون زده ی پراگ، این شعر رو به همه اونایی تقدیم می کنم که یه روز یکی اومد، تو دلشون نشست، خودشو جا کرد... بعد که  اونهمه محبت دید یه سنگ برداشت و دلمونو شکست و آخم نگفت.. و رفت .. 
 
 
سالها پیش که کودک بودم

سر هر کوچه کسی بود که چینی را

بند می زد با عشق و من آن روز به خود می گفتم

آخر این هم شد کار؟؟

ولی امروز که دیگر اثری از او نیست

نقش یک دل که به روی چینی است

ترکی دارد و من

در به در

کوی به کوی

در پی بند زنی می گردم

+ نوشته شده در  ساعت   توسط من | 
من همین امروز فیلم کافه ستاره رو دیدم،  تنها چیز جالبش تلاش سامان مقدم برای متقاوت نشان دادن کاری است که آمده به شیوه بزرگانی بسازد که سابقه تاثیر گذاری در سینما را دارند. هر اپیزود فیلم  عجیب اما قابل لمس بود ماجراهایش. آن از شروعش که کلی به مغزم فشار آوردم که بفهمم چی شد. و این سردرگمی یه جورایی در بقیه فیلم دیده می شود و تازه از وسط های فیلم است که همه جی روی غلتک می افتد.

کافه ستاره برای فروش خوب جایی رو انتخاب کرده و محور اصلی را هم روی زنانی گذاشته که پر از تضاد و طباق اند. یک محله قدیمی با کوچه پس کوچه هایی به قدمت همه خاطرات آن روزها و مردمی که مثل یه کلاف سر درگم به هم تنیده ان. در عین بیچارگی اما هوای همدیگر را دارند.

انگار رسم است که برای جلب توجه اباید نگشت روی حساسیت جامعه گذاشت و سامان مقدم این کار را با فریبا، سالومه و ملوک کرده. سه زن با سه تفکر و سه سبک زندگی.. فریبا همان مامان های همه ماست که می گه فقط مرد باشد مهم نیست چه بلایی سرم می آره، اسمش روم باشه و سایه اش جلوی در و همسایه بالای سرم، بقیه اش با خدا...  سالومه اما پر از تضاد است. یک دختر اصیل با آرزوهایی که آخر سرش رو زیر آب می کند. دوست داره یک خانه داشته باشه با یه مرد و یه بچه ، از اونجایی که دین هم برایش مهم است می خواد امامزاده محلشان رو ببرد بکارد وسط دریا که با قایق برن زیارت، یعنی آخر عشق و رومانس،

ملوک هم نقش پیردختر در آرزوی ازدواج که شوهر برایش شده به رویا، خدایش خیلی زشت است زن را بردن و در این قالب نشاندن،

به نظرم بازم توهین بود به زن، چه در نقش فریبا به عنوان یک همسر سنتی فداکار که باید مدام تحقیر می شد یا سالومه که اصالت را فدای آروزهایش کرد و شد نماد دخترانی که به عشق پژو ۲۰۶  و سفر دبی به همه اعتقاداتشان بی وقایی می کنن واونم از رویا تیموریان یا ملوک خانم،

نمی دونم چرا باید اینقدر به زنان وصله بزنند همیشه، که مثلا ابی به عشق سالومه می ره زندان و می گه پایم وایسا اما سالومه ولش می کنه و می ره پی علافی اش...

یعنی مردها همیشه اینقدر نجیبانه قربانی می شن؟

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط من | 

پشت شیشه برف می بارد

پشت شیشه برف می بارد

در سکوت سینه ام دستی

دانه اندوه می کارد

مو سپید آخر شدی ای برف

تا سرانجامم چنین دیدی

در دلم باریدی ... ای افسوس

بر سر گورم نباریدی

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط من | 
شاکی ام ازت، از تویی که اومدی زدی خراب کردی و رفتی و پشت سرتم نگاه نکردی.. من از خودم هم شاکی ام در ضمن، واسه اینکه از بس شازده کوچولو رو خواندم فکر کردم که می تونم مثه اون که می خواست روباه رو اهلی کند، بتونم تو رو اهلی کنم و یادت بدم چیزایی که واست رنگی نداشت، از خودم بیشتر از تو شاکی ام که هر بار اومدی و دلمو زیر پات لگد مال کردی و گفتی من همینم، فقط نیگات کردم و تو دلم گفتم اینقد بت محبت می کنم که از خودت شرمت بیاد اما آخرش من از رو رفتم نه تو...........

اگه یه جایی بود که آدما می تونستن برن از خودشان شکایت کنن، من اولین نفری بودم که پنج صب می رفتم صف می ایستادم که نفر اول باشم و بابای دلمو در می اوردم.. ... اه ... مرگ... بسه دیگه ...

من هیچی ام نیست،  نه دروغ گفتم، من شاکی ام از خودم.. به کی بگم آخه؟  به کی باید بگم؟

این شعر فروغ را دوس دارم

رفتم که گم شوم چو یکی قطه اشک گرم

در لابلای دامن شبرنگ زندگی

رفتم، که در سیاهی یک گور بی نشان

فارغ شوم ز کشمکش و جنگ و زندگی

+ نوشته شده در  ساعت   توسط من | 

دلم برای تهران تنگ شده، واسه ترافیک همت، واسه بوق زدن های کر کننده راننده های مسافرکش، واسه چهره های عبوس مردم در اتوبوس، واسه نگاههای کنجکاوانه ای که سر تاپات را می پایند وقتی که یک وجب مانتوت کوتاه باشه،

 

دلم واسه خانه طبقه چهارممان هم یک کوچولو شده، آپارتمانی که از تمیزی برق می زد واسه سیگار کشیدن تو بالکن با بابک و بهزاد، واسه جارو زدن سرامیک های سفید آشپرخانه

 

دلم واسه زنگ تلفن خانه هم تنگ شده، که کلافه ام کند از بس دوستای بابک زنگ می زدند و من بهشان می گفتم خانم هنوز نیامدند.. دلم واسه غرولندهایم هم تنگ شده که به بابک گیر بدم که بی شرف دیگه دختری مونده تو تهرون که شماره خانه ما رو نداشته باشه؟

 

دلم واسه تنبلی های بهزاد هم یه چیکه شده.. که بگم بهزاد نون نداریم و او غر بزند که همه اش من باید برم صف وایسم؟

 

دلم واسه پنج شنبه ها هم لک زده که برم خرید و بیام نظافت و سر ظهر منتظر میترا بشم که با دریا و یلدا بیان پیشم، دلم واسه لوس بازیهای دریا پر می کشد که وایسه طبقه دوم با صدای بلند داد بزنه: خاله بیا منو بغل کن...

 

دلم واسه مامان هم یک نقطه شده، که یه کم نازم رو بکشد و بگه ماینه... یه چای می ریزی واسه مامان

 

 

دلم واسه میدون ونک تنگ شده و شلوغی هایش، که بایستم اول خیابون ملاصدرا و منتظر تاکسی بشم که یا برم آپارتمان شماره 34 برج بهار یا شهرک غرب

 

دلم واسه کافه شوکا هم یه ذره شده، که برم پیش یارعلی که با همون مهربونی جنوبی اش بپرسه چطوری لنگی؟ خجالت نمی کشی طرفدار تیم علی دنبه ای؟

 

دلم واسه یک بسکتبال هم لک زده، که برم و با همان سکوت همیشگی ام بنشینم صندلی اول از ردیف دوم در جایگاه خبرنگاران و با سر جواب بازیکنان را بدم که می آمدند و مودبانه سلام می کردند  

 

دلم واسه بوی نون تافتون، صف ایستادنا، دنبال شیر پگاه گشتن، روغن کوپنی پیدا کردن، بازار رضا رفتن، واسه تو صف اتوبوس ایستادن لک زده..

 

وای دلم واسه موبایلم تنگ شده، شماره ای که از بس زنگ می خورد صدای همه درآمده بود... حیف ...

 

دلم واسه خیلی چیزا تنگ شده بخدا... بد جورم تنگه .

+ نوشته شده در  ساعت   توسط من | 

 

 

امروز همه چیز به طرز بدی دلگیر کننده اس. بدتر از همه سوژه ای بود که باید رویش کار می کردم.. اعدام بهنام زارع که سه سال است در زندان است تا 18 سالش بشود و بعد اعدامش کنند چون در یک دعوای کودکانه دوستش را کشته، مصاحبه اش در روزنامه اعتماد ملی خیلی ناراحت کننده است. طفلی نمی دونست که قراره اعدام شه. فکر کنین طفلی در این سه سال قلاب بافی می کرد در زندان به امید روزی که آزاد می شه، پسر ساده دل، همه چیز را به رهایی زمین هایی می بینه که با پدرش روی آن کشاورزی می کرد.... دنیایی داریم ها، شاید یکی از این روزایی که من دارم می نویسم، بهنام بالای دار رفته باشد.. مهلت 11 روزه اش که تمام شده.. خدا می دونه چه حال داره الان بهنام، مادرش، طفلی ....

 

اه به این هوا. بازم که ابریه. سرم رو بالا کردم که اشکم نریزه دیدم که آسمون بازم خاکستریه، به کی باید شکایت ابرا رو برد آخه که نمی زارن خورشید درآد؟ بازم اومد اون حس لعنتی، تقصیر خودم شد.لعنت بر من، نمی تونم جلوی این حس بدم رو بگیرم در هر حال.

 

همیشه وقتی اینطوری می شم موسیقی گوش می دم حالم خوب می شه، شجریان که دلبسته شم، خیلی کمک می کند که آروم شم. الان که کاملا بیکارم می رم وب لاگهای بقیه رو می خونم، انگار که یه در مشترکه.. همه شاکی ان از دلشان.  رفتم یک سری به صفحه «باش تا باشم نه اینکه تنها باشم» بزنم بدتر شدم، آخه دختر اینم آهنگه گذاشتی؟

 

نه گریه نمی کنم، به جای آن برایش دعا می  کنم  که دل کوچیکش تحمل این لحظه های کشنده را داشته باشه.

 

بازم اومد اون حس لعنتی، تقصیر خودم شد.لعنت بر من، نمی تونم جلوی این حس بدم رو بگیرم در هر حال.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط من | 


سايه ها زير درختان در غروب سبز مي گريند
شاخه ها چشم انتظار سرگذشت ابر
 و آسمان چون من غبار آلود دلگيري
باد
بوي خاك باران خورده مي آرد
سبزه ها در رهگذر شب پريشانند
آه اكنون بر كدامين دشت مي بارد
باغ حسرتناك باراني ست
چون دل من در هواي گريه سيري

+ نوشته شده در  ساعت   توسط من | 

گابریل گارسیا خداست واقعا، خیلی دلم می سوزه که این مرد سرطان گرفته و بد حال خانه نشین شده، آخه حیف نیست همچی آدمهای توانایی اینطور گرفتار بشن؟

+ نوشته شده در  ساعت   توسط من | 

ای مهربانتر از من
 با من
در دستهای تو
 ایا کدام
ر
مز بشارت نهفته بود ؟
 کز من دریغ کردی
تنها تویی
 مثل پرنده های بهاری در آفتاب
 مثل زلال قطره بباران صبحدم
 مثل نسیم سرد سحر
 مثل سحر آب
 آواز مهربانی تو با من
 در کوچه باغهای محبت
 مثل شکوفه های سپید سیب
ایثار سادگی است
 افسوس ایا چه کس تو را
 از مهربان شدن با من
 مایوس می کند؟

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط من | 

 

در هر غروب
در امتداد شب
 من هستیم و تمامت تنهایی
با خویشتن نشستن
در خویشتن شکستن
این راز سر به مهر
 تا کی درون سینه نهفتن
 گفتن
بی هیچ بک و دلهره گفتن
یاری کن
مرا به گفتن این راز بازیاری کن
ای روی تو به تیره شبان آفتاب روز
 می خواهمت هنوز

+ نوشته شده در  ساعت   توسط من | 

شاید الان دوس داشتم اینجا بودم اما کجا سر در می اوردم نمی دونم هی می رفتم و می رفتم و این جاده تموم نمی شد.. کاش من بودم و این جاده فقط کاش

+ نوشته شده در  ساعت   توسط من | 

اینک نگاه کن
 از پشت پلک پنجره
تکرار پر ترنم باران را
و گوش کن که در شب
دیگر سکوت نیست
بشنو سرود ریزش باران را
کامشب به یاد تو می آرد
گویی صدای سم سواران را
 امشب صفای گریه من
 سیلاب ابرهای بهاران است
این گریه نیست
 ریزش باران است
 آواز می دهم
 ایا کسی مرا
 از ساحل سپیده شبها صدا نزد ؟

+ نوشته شده در  ساعت   توسط من | 

چقد ازت بی خبرم. من کی اینطور از تو جدا بودم آخه.. اگه ببینمت به گمانم نشناسم چهرتو از بس نداشتمت این مدت. از بس که سراغی ازم نگرفتی.. دلم حتی به خوابم هم نیومدی .. نه اومدی. .چند شب پیش.. زنگ زدی بهم و گفتی پاشو بیا اینجا و من داشتم آماده می شدم که بیام از خواب پاشدم.. یادته شب و بی وقت زنگ می زدی که بیام پیشت؟

 

می دونی که کمت آوردم.. اصلا می دونی کم آوردن یعنی چی؟ اگه می دونی آره من کمت آوردم. دلم برای همه چیز لک زده.. واسه حرفات... واسه بداخلاقی هات.. واسه خنده هات... تنبلی هات و واسه گرمی نفسات.

 

گلی، یعنی اینقده دلتو زده بود دوست داشتنم که جام گذاشتی اینطور؟ رسمش بود با مرام؟ من کی بودم آخه واست؟ مگه نگفتی که من ... ولش کن حالا گفته باشی مگه من باید باور کنم...

 

اصلا هیچی ام هم نیست.. جمعه اس دیگه، داشتم غبار روبی می کردم  از دلم که صدایش دراومد ... انگار باید بذارم خانه ام دود بزنه تا اینکه اینطور آبرویم را ببرد.. این بی حیای کم طاقت نمی دانه انگار که نیاید زیاد نک و نال کند.. صد بار بش گفتم که «گیرم که آب رفته به جوی اید با آبروی رفته چه باید کرد» اما مگه حالیش است آخه...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط من | 
 اینم یکی دیگه از آن حرفایی است که فقط قشتگ است چون با فلسفه یی که الان وجود داره دیگه کی اهمیت می ده دوست واقعی کیه و چقدر ارزش داره داشتن و نگه داشتنش.. دور از جون همه هر کس می خواد نفع خودش را ببرد .. گور بابای دل اونایی که صادقانه محبت می کنن.. دست آخر هم می گن: ما که عاطفه یی بین مان نبود.. یک همکاری بود ... همین.. عجب کلاهبرداری های عاطفی که با این عبارات ما نمی کنیم... بگذریم. هر کاری را طبیعت یک روز جواب می دهد. دیر و زود دارد فقط ...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط من | 

خیلی وقت پیش ها وقتی هنوز پای بشر به زمين نرسيده بود . فضيلت ها وتباهی ها

در همه جا شناور بودند .

 

آنها از بيکاری خسته و کسل شده بودند. روزی همه فضايل و تباهی ها دورهم جمع شدند

خسته تر و کسل تراز هميشه !!

 

 ناگهان ذکاوت ايستاد و گفت :(بياييد يه بازی کنيم مثلآ قايم باشک.)همه از اين پيشنهادشاد شدند و ديوانگی فورآ فرياد زد من چشم ميگذارم من چشم ميگذارم .

 

واز آنجايی که هيچ کس نمی خواست به دنبال ديوانگی بگرده همه قبول کردند اوچشم بگذارد وبه دنبال آنها بگردد.

 

ديوانگی جلوی درختی رفت و چشم هايش را بست وشروع کردن به شمردن و همه رفتند تا قایم شوند.

 

لطافت , خود را به شاخ ماه آويزان کرد.

 

خيانت , داخل انبوهی از زباله پنهان شد.

 

اصالت , در ميان ابرها مخفی شد.

 

هوس , به مرکز زمين رفت.

 

طمع , داخل کيسه ای که خودش دوخته بود رفت .

 

همه پنهان شدند به جز عشق که همواره مردد بود ونمی توانست تصميم بگيرد.

 

در همين حال ديوانگی به پايان شمارش ميرسيد ۹۵...۹۶...۹۷.

 

هنگامی که ديوانگی به۱۰۰ رسيد عشق پريد و در بين يک بوته گل رز پنهان شد.

 

ديوانگی فرياد زد دارم ميام و اولين کسی که پيدا کرد تنبلی بود وسپس لطافت را يافت

که به شاخ ماه آويزان بود.

 

دروغ ته درياچه , هوس در مرکز زمين , يکی يکی همه را پيدا کرد به جزعشق .

او از يافتن عشق نااميد شده بود.

 

حسادت درگوشهايش زمزمه کرد:تو فقط بايدعشق را پيدا کنی واو پشت بوته گل رز است.

 

ديوانگی شاخه ای را از درخت کند و با شدت وهيجان زياد ان رادر بوته گل رز فرو کرد اما صدای ناله ی عشق بلند شد ,عشق از پشت بوته بيرون آمد....شاخه به چشمان عشق فرو رفته بود و او نمی توانست جايی را ببيند. اینطور بود که حسادت عشق را  کور کرد

 

ديوانگی داد زد:  وای من چه کردم من چه کردم, چکار کنم که خوب شی؟

 

عشق جواب داد: هیچی فقط از این به بعد هر جا می رم دستم را بگیر.

 

از آنجا بود که عشق با حسادت میانه اش به هم خورد.. واسه همین است که می گن کسی که عاشق است کور است

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط من | 
همه ما به قد موهای سرمان از دوست واقعی مطلب خواندیم، این هم روی همه آن هزاران هزار اما انصافا این یکی متفاوت تر از بقیه است.

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط من | 

هوای پراگ سرد شده امروز. درست مثل اواخر مهر تهران، سوز بدی دارد. صبح که از خانه زدم بیرون یخ زدم. دلم نون بربری داغ می خواست. این روزها خیلی دلتنگی کردم برای ایران و فقط شنیدم که باید صبر کرد. چند شب پیش به سرم زد با اولین پرواز برگردم اما راستش به همین سادگی هام نیست.... اما من چه کنم پس؟ من به تنها ماندن عادت دارم اما نه اینطوری اش دیگه، ماههاست که رنگ هیچی را ندیدم، فقط کار و خانه، البته من از آن سینما روهای تیرم که هر چه فیلم خوب می آد امانش نمی دم. اینقدر که پسر بلیت فروش سینمایی که آنجا می رم بهم پیشنهاد داد که کارت عضویت بگیرم تا بتوانم از تخفیف ویژه بلیت استفاده کنم. منظورم این است که سرگرمی توپی دارم اما سینما که کس و کار آدم نمی شه. من کلی دوست و آشنا دارم که کلی با هم ایام می گذروندیم.

لیلی و اکرم و مهری و پریسا می آمدند چهارشنبه ها می آمدند خانه من و تا نصفه شب بیداری و بگو و بخند و پنج شنبه بعد ناهار من می رفتم ورزشگاه آزادی برای بسکتبال و بچه هام دنبال زندگی شون... اینقدر این لحظات زود می گذشت که نمی فهمیدیم کی صبح شده اینقدی که چشمان گرم می شد فقط.

دلم واسه خانه شهره هم تنگ شده، اگه هفته ای می شد و بهشان کم کم دوبار سر نمی زدم نگرانم می شدند و شهره زنگ می زد که چی شدی؟ خوبی؟؟ یادش بخیر که هر وقت آبگوشت درست می کردند اس ام اس می زد که ما آبگوشت داریم بدو بیا...

شهره مربی والیبالم بود. روزی که محسن هاشمی رفسنجانی شد مدیر عامل متروی تهران، اولین کاری که کرد این بود که تربیت بدنی خانم ها را منحل کرد و اینطوری بود که ما بعد از چند سال بازی کنار هم، بی تیم شدیم و دیگه کسی حاضر نشد با مربی دیگه ای کار کند و همه با هم والیبال را در اوج گذاشتیم کنار، اینقده سخت بود آن اوایل که می رفتیم تماشای بازی ها،اما بعد عادت کردیم که به جای اینکه تو زمین باشیم، از روی سکو ببنیم دوستانمان را اما دوستی ما با شهره تمام نشد و ماندیم کنار هم. از آن تیم مترو حالا شهره مانده با مریم جابری بلندزن تیم،  فاطی که پاسورمان بود و شراره که پاسور ذخیره بود و من که کوتاه زن بودم. اینکه می گم دلم تنگ شده واسه اینه که ما از آن سال به اینور  ماهی یه بار دور هم جمع می شدیم و این دوره هنوز ادامه دارد جز اینکه من نیستم بین شان و سر آن تاریخ زنگ می زنم و با اسپیکر با بقیه چاق سلامتی می کنم.

سیما و سارا و عهدی هم که نگو، چقد شر سوزاندم با این آدما تو تهران. سفر می رفتیم با هم، ماهی یک بار وقتی حقوق می گرفتیم می رفتیم رستوران آبان یا سندباد و اینقده شلوغ می کردیم که رستورانچی دفعه های بعد چای و میوه مهمانمان می کرد.. یادش بخیر عهدی همیشه می گفت: از بس ما جلفیم داداشمون( منظورش مدیر رستوران بود) بهمان حق حساب می ده که رستورانش را گرم می کنیم. وای که با سیما چه خاطراتی دارم. چقده کلک می زدیم به مامانی که سیما بتونه بره سر قرار و طبق معمول سیما می گفت که می آد روزنامه پیش من و شب من باید هلک و تلک می رفتم یه سر به مامانی می زدم و برمی گشتم خانه... شبایی که سیما دلتنگی داشت می شستیم و تو تاریکی پچ پچ می کردیم ......

دلم برای بیرون رفتن با دریا هم تنگ شده، دریای قشنگم هنوز نمی دونه که چی شد که خاله مهین از ایران زد بیرون، فقط با همون زبون بچه گونه اش از من می پرسه: خاله چرا از این خانه رفتی او جای دور، می گم کی می آی این خانه که من بعد از کلاس نشکایی (نقاشی) بیام پیشت؟

 

دریا امسال باید بره پیش دبستانی، آن وقتا که من بودم با خودم می بردمش آزادی، علی توفیق و فرزاد کوهیان را خیلی دوست داشت. فرزاد یک بار آمده بود درخانه ما بش گفته بود که من زن نمی گیرم تا بزرگ شی بگیرمت.. دریام که آقا را جدی گرفته بود جواب داد: نینیخام...

 

 

اما تا بخواین عاشق علی توفیق بود.. حتی عمو و این حرفام تو کارش نبود و می گفت: علی...

با دریا کلی خاطره دارم، با هم می رفتیم شهر بازی، سرزمین عجایب، می گفت ناهار بریم رستوران، این بچه آخر معرفت است.. دلم واسه همه این کارا تنگ شده والله.

 

 همه اینا را گفتم که بگم هوای اینجا سرد و دلگیر کننده شده، خدا به داد برسه تا گرمای بعدی، گرما که چه عرض کنم، دمای نهایتا 30 درجه که اسمش گرما نیست واسه من که بچه جنوبم!!!

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط من | 

من از آن دسته آدمام که حاضرند درد بکشند اما قرص نخورن به همین خاطر است که وقتی به دیوار بسته می خورم تو زندگی ام فقط به خودم انرژی می دم که حلش کنم این درد را. این جمله ها را به حد مرگ دوست دارم و واسه همین است که در و دیوار خانه و آشپزخانه ام را پر کردم از این جمله ها که هر وقت و بی وقت چشمم بهشان بیفتد. دوست دارم این کار را

 

یکی از این جمله ها این است: در نبرد بین روزهای سخت و انسانهای سرسخت این انسانهای سرسخت هستند که می مانند نه روزهای سخت.

 

یادم است زمانی که تعادل عاطفی ام به هم خورده بود با همین جمله های مثبت بود که خودم را پیدا کردم ... در اوجی که حسابی ویران بودم کسی نصیحتم کرد که واژه بخشایش به معنای دست کشیدن و رها کردن است. بخشایش این نیست که تاسف بخوری بلکه عملیخوشایند است که به آدما آرامش می بخشد و کمک می کند تا با خود و دیگران در صلح و صفا و آشتی باشند.

 

اولش فکر کردم چطور می شه بخشید اما دیدم تا زمانی که عصبانی ام، هیجاتان درونی ام من را به او وصل می کند این بود که تصمیم گرفتم که رهایش کنم .

 

منظورم این است که هر مرحله از زندگی مستلزم دست کشیدن از چیزی است. هر پیشرفت به معنای طرد یا ترک کردن و گذاشتن از چیزی کهنه است. همین.

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط من | 
سلام.. دوستانی که قبل از من وبلاگ زدید من تازه کار باد نبستم شما را بلینکم لطفا یادم بدین چطوری می توانم اوبلاگ هایی را که دوست دارم لبنک بدم. دست هر کسی که کمکم کند درد نکند. من خیلی کارها را بلدم اما لینک دادن را چون صفر کیلومترم شرمنده

+ نوشته شده در  ساعت   توسط من | 

بی کاری که به سرم می زند می شینم و به چیزهایی فکر می کنم که می دانم ارزش این را ندارد که انرژی ام را صرفشان کنم. درست مثل الان که دارم می نویسم تا قبلش فکر چیزی اذیتم می کرد اما کتابی که سیما برایم فرستاده را همینجوری باز کردم صفحه 83  مفهومش این است که بی خیال بابا غصه دنیا را نخور که می گذرد البته مودبانه تر از این جمله هاست. چیزی که خیلی برایم زیباست این جمله است: از کسی کینه به دل نگیریم و حنی یک دقیقه از وقتمان را با فکر کردن به کسانی که دوست نداریم حرام نکنیم.. اجازه ندهیم قدرناشناسی ها ما را ناراحت کند... واقعا راست است ها.. وقتی جضرت مسیح عده ای از جذامی ها راشفا داد فقط یک نفر از او تشکر کرد... اون که پیغمبر بود باهاش اینکار رو کردن وای به حال ما...

راستی مگه می شه از دست بعضی ها ناراحت نشد؟ راه عملی تر اما سراغ ندارم.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط من | 

چند روز پیش خبری خواندم درباره اینکه وزارت نفت در کویر ملی که زیستگاه حفاظت شده یوزپلنگ ایرانی است در حال حفر چاه برای کشف میدان گازی جدید است. احتمالا این همان میدان های گازی است که کاظم وزیری هامانه قبل از اینکه از وزارت خانه برش دارند با افتخار خبر کشف آن را اعلام کرده بود. خیلی غم انگیز است که اینطور به جان یوزپلنگ هایی بیفتیم که نسل شان در حال انقراض است. می دانید چند قلاده یوزپلنگ ایرانی در سراسر دنیا وجود دارد؟؟ باور کنید که حتی متخصصان حیات وحش هم خبر ندارند اما می گن که بین ۴۰ -۵۰ قلاده فقط .. اما با دکتر کهرم که حرف می زدم گفت که یک عده هم عقیده دارند که حداکثر تا ۲۵۰ قلاده هنوز زنده اند.

یوزپلنگ ایرانی که به اسم یوزپلنگ آسیایی هم شهرت دارد قبلا در ترکمنستان - افغانستان - پاکستان- هند- سوریه و عراق هم پیدا می شد اما به خاطر شکار بی رویه و ناآگاهی مردم از شیوه رویارویی با این حیوانان منحصر به فرد همه شان نابود شده اند و الان یک تعدادی در ایران در مناطق کویری مثل یزد - سمنان و آن اطراف به حال خود رها شده اند.

یوزپلنگ در فرهنگ ایرانی ریشه در تاریخ دارد. واژه یوزباشی که در شاهنامه بارها به کار رفته اشاره است به این حیوانات که آنها را رام می کردند و برای شکار آهو از آنها استفاده می کردند در واقع یوزبازی در ایران باستان از سرگرمی های درباریان به حساب می آمد.

با همه این داستانها ما درباره گونه منحصر به فرد یوزپلنگ ایرانی هیچی نمی دانیم.شاید اگه یک روزی ازمان بپرسند از این حیوان چه می دانیم بگیم سریعترین موحود روی زمین است که با سرعت ۹۵ تا ۱۱۰ کیلومتر در ساعت می دود و به شکار آهو و خرگوش علاقه زیادی دارد. همین.

البته سه سال پیش دولت ایران از انجمن حمایت از حیات وحش که مقر آن در ایالات متحده است درخواست کرد که برای حفط نسل این حیوان به آنها کمک کند اما آدم دم خروس را باید باور کند یا قسم حضرت عباس را؟ تخریب زیستگاه این حیوان زمین بسته را تبدیل به میدان مین می کنند و اکوسیستم منطقه را به هم می زنند و از آن طرف می رند سینه می زنند که به داد این موجودات برسین؟؟ شده حکایت سد سیوند و دره بلاغی و آرامگاه کوروش یا طرح پتروشیمی کرمانشاه که بیستون را با خطر مواجه کرده و طرح آزاد راه گلستان به مشهد که کارخانه سیمان گرگان که چنگل های انبوه آن منطقه را نابود می کند و تازگی ها هم پتروشیمی گلستان به آن اضافه شده و تالاب حفاظت شده آن منطقه را که زیستگاه چندگونه نادر پرندگان بود را به خطر انداخته اند.. داستان متروی اصفهان و برج جهان نمایی که آثار باستانی زمان صفویه مثل چهارباغ عباسی و سی و سه پل را تهدید می کند جالا بماند ....

همه اینها را نوشتم که بازم تاکید کنم که دلم برای یوزپلنگ های ایرانی در حال انقراض می سوزد. در ایران عزیز ما به صغیر و کبیر توجهی نمی شود.. جایی که آدماش اعتبار ندارند و از نظر شهروندی درچه بندی می شوند، احترام به حیوانات خنده دار به نظر می رسد. به نظر می آید که برای دولتمردان، فقط اسلام عزیز و انقلاب اسلامی مهم است و آنهایی که به مقام عظمای ولایت التزام عملی دارند و به قول خودشان ذوب در ولایت فقیه شده اند .... نه ایران و فرهنگش و نه حتی فرزندان آن

+ نوشته شده در  ساعت   توسط من | 
این جمله را از ته دل دوست دارم چون خیلی خیلی راست است:

ما همیشه صداهای بلند را می شنویم .. سخت ها را می خواهیم و پررنگ ها را می خواهیم غافل از اینکه خوبان آسان می آیند .. بی رنگ می مانند و بی صدا می روند..

من برای دوستی که شش سال وقت گذاشتم خیلی اسان بودم .. چندین بار بهم گفت که مگر من با تو دوست شدم.. تو بودی که دنبالم امدی.. خیلی بی رحمانه است شنیدن این حرف از زبان کسی که برایش می مردی . فقط اونایی که این درد را با دلشان حس کردند می فهمند که من چی می گم اما باور کنید اینقدر بی صدا رفتم که حتی حرفام هم نگفته ماند و تلاشی هم نکردم که برگردم و لااقل حرفی بهش بزنم. الان که دیگه شمال و جنوب زندگی ام را در این غربت پیدا کردم و بی اینکه غمی از نبود مرد پوشالی ام داشته باشم دارم زندگانی می کنم می فهمم که واقعا بی رنگ بودم برایش که منو نمی دید و صدام را نمی شنید و همه اش دنبال بهتر از من بود.

چه ساده بودم که با اونهمه نشانه تو را نشناخته بودم و به حرفات دلباخته بودم ... در هر حال من زمین خوردم و دردم اومد بد جورم دردم اومد اما پا شدم و ایستادم. الان می دونم که توپم تکونم نمی ده اون که  اد . ان.  بود.

وقتی فهمیدم که مقاوم شدم که دوستی اینترنتی یکی از همانها که هنوز به چشم زیارتش نکردم و اسمش را گذاشتم نایب امام زمان بهم گفت که طرف دوست دختر جدید دارد به نام ... حالا اسمش بماند اما من به خودم تحمیل کردم که به تو چه ربطی دارد این بود که از این ادم خواستم اگر می خواهد دوستی باقی بماند بیاد از دردهای دیگری حرف بزنیم مثل حقوق زنان... گرفتاری های فرهنگی.. چه می دونم از این سوژه های روشنفکری که کلی هم فاز می دهد اما از اون مرد و این شاخه اون شاخه پریدنهاش چیزی نگیم. به من چه آخه.... حالش را یکی دیگه ببره من حرصش را بخورم مگه خل باشم می دونین اینچا گوشت کیلویی چند دلاره؟

گاهی بد نیست عادات بدی که داریم را کنار بگذاریم. به خدا به هیچ جای دنیا بر نمی خورد .

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط من | 
دوستی که روزی خیلی اینقدر غریبه نبویدم با هم برایم اس ام اسی فرستاد. هنوز تاریخش را یادمه ۱۸ ژانویه ۲۰۰۷ ساعت ۱۸:۴۹ نوشته بود: ای کاش سه جیز در دنیا وجود نداشت: غرور... دروغ و عشق

انسان با غرور می تازد ... با دروغ می بازد و با عشق می میرد...

الان که با آرامش بیشتری به دوستی چندین ساله ای که با دروغ او به هم خورد فکر می کنم می بینیم که او با دروغ خود این دوستی را که خیلی ها حسرتش را می خوردند را باخت و با غروری که هرگز انتهایی برایش تصور نبود بارها و بارها به من تاخت و من را که فداکارانه در خدمتش بودم از دست داد و من به شیوه خودم مردم. می خوام بگم که حداقل من به این یک نکته رسیدم شاید شما این را باور نداشته باشین. راستی نمی خوام توصیه کنم که به دیگران خوبی نکنین ولی تو را خدا حداقل تا قلب عریان کسی را ندیدین صادقانه به او محبت نکنین...

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط من | 
واسه من مثل خیلی های دیگه هر چیز جدید کشش دارد شاید واسه همین است که دوست دارم امروز تا شب اینجا را پرکنم اما راستش یک جمله قشنگ دارم که در محل کار به دیوار چسباندم... دلم می خواهد که این را بقیه هم بخوانند .. ضرر ندارد

زندگی کوتاهتر از آن است که به خصومت بگذرد و قلب ها گرامی تر از آنند که بشکنند، آنچه از روزگار بدست آید با خنده نمی ماند و آنچه از دست برود با گریه جبران نمی شود

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط من | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
نشانم عقرب است. دختر آبانم. صبورم تا وقتی که کسی از خط قرمزهایم عبور نکرده باشد. ماجراجو و دلبسته سفر. مدام از این ور به آن ور. به دلم قول دادم دیگه نگذارم کسی ویرانش کند. عاشق تنهایی ام و سکوت. دریا را هم خیلی دوست دارم. من کلا همین ام

پیوندهای روزانه
دانلود آهنگ های قدیمی
فروغ
حسین
افرا
پویا عباسی
باران
محمد رضا نصییری
جواد توللی
افشین رضاژور
سایک بو
سنجاقک یک روزه
بهایی
هور داذ
میلاد خطر
شوکرانه دلم... سمیرا
نیلوفر
خشم روز افزون... جواد توللی
وب لاگ گروهی داریوش
حسن ایدریساوی
تارگاه خوزستان
اردیبهشت
حسین
یه جای خوب
مجید میهن دوست .. گرگان
همه چیز از همه جا
محیط زیست
داداش کایکو
حمیدرضا
کمپین فرزاد کمانگر
میراد
آهنگ برای دانلود
فیلسوف جوان
کميته دفاع از عباس لساني
کمیته دفاع از زندانیان سیاسی آذربایجان
فرشید ...همیشه تنها
فعالان حقوق بشر و دموکراسی در هلند
فعالان حقوق بشر
گالری بسکتبال گرگان
زن آدم نیست، حواست
منصور بیطرف
سینا قنبرپور
ورود ممنوع
حدیث لرز غلامی
در حمایت از محمود صالحی
تپانچه
بیایید این مملکت را ...
آقازاده ی زیر کار در برو
مزدک علی نظری
نازنین کاظمی
عاشق تنها بچه محل امام رضا
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
مرداد 1388
تیر 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آبان 1387
مهر 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM