![]() |
![]() |
|
| یادداشت های روزانه و از سر دلتنگی خودم |
|
فرصت ها همیشه هستند این ماییم که باید آنها را در یابیم. قبول دارید که
همیشه راهی هست که هنوز آن را امتحان نکرده باشیم؟ همیشه حرفی هست که آن را نزده باشیم؟ همیشه بغضی هست که نشکسته است و شاید آغوش ما جایی باشد برای شکستن این بغض؟ همیشه بازوانی هست استوارتر از یک کوه؟ همیشه کسی هست که سکوتت را می فهمد؟ همیشه کسی هست که در دوستی همتا ندارد؟ باور دارید که کسانی هستند که بی صدا گریه می کنند در تنهایی؟ کسانی هستند که سکوتت را می فهمند؟ کسانی هستند که از دور دستها به دنیای درون تو می آیند؟ اما کم اند آدمهایی که در قلب ما باقی می مانند آنهایی که هیچ جور نمی شود از دل بیرنشان کرد و آنهایی که اصلا نمی دانند تو دوستشان داری آنهایی که در تنهایی هات، حتی از فرسنگها راه دور احساست را درک کرده اند. به هر حال این قانون زندگی است تا به امروز و ادامه هم خواهد داشت. |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط من |
|
|
دستم نمی ره چیزی بنویسم، کدوم آدم عاقلی رو دیدین که روز مرگ عزیزش بشینه پای وب لاگ. من الان باید دم در خانه کنار بقیه بایستم و به آنهایی که برای سرسلامتی مریم می آین بگم: مرحمت فرمودین.. قدم به شادی بردارین... سایه تان کم نشود. اما من اینجا درا ین غربتی که اسیرم کرده چاره یی ندارم جز اینکه بعد از کلی اشک ریختن و شجریان گوش دادن بشینم اینجا، پشت این کامپیوتر که نمی دونم اگه نبود من چه خاکی به سرم می ریختم و بی اینکه بدونم چی می نویسم فقط انگشتام روی کیبورد بالا و پایین بشود.
رفتنش را باور نمی کنم. طفلی چقد برای پر کشیدن عجله داشت. مریم می گفت: سه روز بود نیومده بودم خانه و نگران امیر علی بودم. آخر شب با تاکسی برگشتم خانه که نزدیک های اذان زنگ زدند که رشید رفت تو کما... تا رسیدم بیمارستان مهین رشید از دستم رفت. حتی باهاش خداحافظی هم نکردم... تازه جنگ شده بود که آمدیم تهران، خانه برادر رشید روبروی خانه ما بود. مریم کلاس سوم راهنمایی بود و رشید سال آخر دبیرستان.... اون از طبقه چهارم خانه ما را می پایید و مریم از لای پنجره مدام منتظرش بود. یادمه که من بدجنسی می کردم و سرزنشش می کردم که چرا با پسرا دوست می شه.. این دوستی بچه گانه از سال ۵۹ شروع شد و بعدا هر دو را سر سفره عقد نشاند. از این ازدواچ فقط امیر علی ۱۰ ماهه ماند به یادگاری. امیر علی که دیگه باید تنهایی بزرگ شه. رشید فقط ۴۳ سال داشت که بی صدا از دنیا رفت. راستی شما دیشب ندیدین یه شهاب از آسمون بیفته؟ |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط من |
|
|
برای جشمان تو می نویسم
وقتی که عاشق می شوند انگار قصه مادر بزرگ درست بود مثل همیشه یکی بود یکی نبود دراین افسوس من بودم اما کجا بودی تو با آن دو چشم عاشق؟؟ |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط من |
|
وقتی سراغم را نمی گیریدلم تنگ استوقتی که می گیری گمان داریکه از سنگ است؟؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط من |
|
|
جای همه تان خالی. دیروز رفتم یه فیلم توپ. زندگی جین اوستین بود. اصلا نمی خواستم از سینما بیرون بیام. وای که جدا جایتان خالی. نقش جین را «آن هت اوی» بازی می کرد. بی نظیراست. جین دختر یک کشاورز معمولی انگلیسی بود و از آن بچه سرتق هایی که مامانش مانده بود که چطور وادارش کند که شوهر کند.
دست برقضا دوست برادرش که در لندن حقوق می خواند برای استراحت به روستای آنها می آید و از همان اول با جین لجبازی و جین هم برای اینکه حال تام را که جیمز مکاوی نقشش را بازی می کرد بگیرد کوتاه نمی آمد.
بامزه ترین بخشش دعوای این دو تا بود که مدام به هم گیر می دادند اما اینقدر متمدنانه با هم کل می انداختند که نگو. یک صحنه اش خیلی خوب بود و آنم اینکه مردها داشتند بیس بال بازی می کردند و این تام خیلی احساس برش داشته بود که رو دست ندارد و یک دفعه جین بیس را از دست برادرش گرفت و هر چی زنهای دیگر می گفتند که زن خوب نیست که این کار را بکند رفت و ایستاد. تام رفت عقب دورخیز کرد و بعد برای اینکه جین را تحقیر کند آرام توپ را برایش انداخت یعنی بابا عددی نیستی اما دمش گرم جین چنان توپ را درست پرت کرد که تام فکش کش اومد.. و همین کل کل ها کار دست جفت شان داد.
تام بالاخره فهمید که جین را دوست دارد. یک شب در خانه خواستگار سوپرپولدار جین مهمانی بود و جین که جواب رد داده بود به خواستگارش از حرفهای عمه پولدار و ابله خواستگارش ناراحت آمد در باغ هواخوری که تام دنبالش آمد و همانجا گفت که جین را خیلی دوست دارد مثل همه مردهای دیگه، و از جین خواست که منتظرش بماند و رفت لندن. خلاصه دیگه وقتی عموی تام با ازدواج آنها مخالفت کرد تام جا زد اما بازم برگشت که جین را راضی به رفتن کند..
خیلی بعد از این ماجرا، تام بی خبر برگشت به روستای اونا و جین را راضی کرد که باهاش فرار کند اما دروغ گفته بود و جین فهمید و برگشت به روستایش. اما تام ازدواج کرد.
عاشق این صحنه اش شدم. جین شده کامله زنی باوقار. در یک مهمانی نشسته با موهای جوگندمی. از دور تام را می بیند با یک خانم جوان. وای خدا خیلی غم انگیز بود وقتی با تام روبرو شد. خانم جوان گفت : وای شما خانم اوستین هستین می شه که با شما حرف بزنم.. تام گفت: جین، خانم اوستین خسته هستند. می دونین تام اسم دخترش را گذاشته بود جین .. آخی که چقدر ناز بود این صحنه..
جین اوستین اما دست دختره را گرفت و گفت: گاهی استثناهایی وجود دارند...و رفت روی کاناپه وسط اتاق نشست.. جین اوستین در نهایت دیگه ازدواج نکرد و به جایش همه عشقش را برد در کتابهایش پنهان کرد اما تام رفت به ایرلند و شد یکی از موفق ترین وکیل های آن روزگار.
شب به الهه گفتم: جایت خالی. خیلی خوب بود. جین اوستین عاشق شد و دیگه ازدواج نکرد و الهه مثل همیشه زد تو ذوقم: کوفته هلو، نمی خواد الکی نقشه بکشی ...
بازم جایتان هزار بار خالی. کاش شما هم ببینین این فیلم را. |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط من |
|
|
می دونم الان کجایی.... جایی که دوسال پیش هم بودی. می دونی کجا دیگه آره؟ که برایم پسته آوردی و من ازت نگرفتم...یادته که؟ می دونی چیه، پشیمان شدم ازاینکه برایت چند خط نوشتم که هنوز دوستت دارم منظوری نداشتم جز اینکه بگم من مثل قبلم و این تویی که رفتی سراغ یه نفر جدید. من به دلم احترام می گذارم این تویی که هر کسی می آید تو دلت و ماشاالله از این کار خسته هم نمی شوی... راستی چطور می توانی هر دفعه یکی رو ببری تو دلت بنشانی؟ جدا ازت می پرسم، بگو منم می خوام دلشکستگی ام را به شیوه تو درمان کنم. داشتم یه داستان خواندم از دادگاهی در یک شهر خیالی. شاکی هم یه مرد کور بود که از دلش شکایت کرده بود. فکر می کردم اگه یه روز این دادگاه تشکیل بشه چند نفر از تو شکایت می کردند؟ راستی چقدر خوب می شد که از این دادگاهها برای دل آدمها می گذاشتن.. شک ندارم که دلم ازت شکایت می کرد به شکایت راضی می شدم راستش تا بهت فقط بفهمانم که بابا بد کردی دیگه اما نمی گذاشتم زندانی ات کنن. می دونی چرا؟ می دونی. باهوشی خیلی هم باهوش. نگذار بلند بگم باشه؟ من بازم شاکی ام. یکی به داد من برسه. اصلا چرا نوشتم این چیزها را خوب نمی مردم که نیگه می داشتم مثه بقیه چیزهایی که تو دلم ماند و لال شدم و بهت نگفتم.. مثل روزهایی که داشتم می ترکیدم از دستت.. مثل شبی که داشتم می رفتم کویت.. مثل وقتی از فرودگاه بهت زنگ زدم که دارم می رم آلمان. مثل وقتی که ازت پای سفره عکس گرفتم و داد زدی سرم و فحش دادی یادته؟ مثه وقتی زنگ زدی بهم و گفتی که من یه مرد آوردم خانه و من هر چی قسم خوردم باورت نشد.. مثه وقتی از اینجا بهت زنگ زدم محل نگذاشتی .. مثه همه لحظاتی که هر بار لبهایم را گاز گرفتم که اشکم نریزه و تو حال کردی که مهین واقعا اینقدر منو دوست داری؟ ازت شاکی ام می دونی. اگه واسه الانت مهم نیست یه روز می فهمی اطمینان دارم اینو دیگه. |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط من |
|
|
وقتی آفتاب پرستها هنوز به دنیای رنگ وارنگ آدمها وارد نشده بودند فکر می کردند آدمها با دنیای اطراف خود یک دل و یک رنگ اند اما زمانی که به رنگین کمان دنیای آدمها را ه یافتند پی بردند که دنیا مانند گلستانی پر گل است که آفتاب پرست درونی وجود انسان برای نزدیک شدن به هر گل باید رنگ عوض کند .چه زجری میکشند آفتاب پرستها از این وضع اما. |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط من |
|
|
این شعر که اصلا نمی دونم مال کیه به لیلی، پسرک تنها، احسان، نگار و عاطفه عزیزم تقدیم می کنم. وای می ترسم صدای اکرم دربیاد.. اوکی اکرم تو هم خودت را داخل این لیست بگذار.. چکارت کنم دختر دیگه. صدای پایی از انتهای کوچه می آید کسی آرام مرا می خواند بیا امشب ستاره بچینیم آسمان منتظر است و دریا بی تاب ابر سیاهی بر دلت خیمه زده می دانم بیا تا از ستاره ها برایت فانوسی درست کنم دریایی تا به حقیقت زلال چشمه برسی که آن وقت تو دریایی و بی نیاز ای مسافر حرکت کن راه دراز است و پر خم و تو کوله باری ازعشق داری همین کافی است که عشق مر کب سفر است |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط من |
|
دلشوره دارم... درست مثل وقتی که ایران بودم و باید برای گزارش می رفتم و ترافیک بود و من هر چی بلد بودم تو دلم به زمین و زمان می گفتم و شاکی می شدم که چرا شهر اینقدر همیشه شلوغ است و بدتر از همه دلم می خواست راننده را بکشم که انگار عروس می برد.. امروز روز اول مسابقه های لیگ بسکتبال است و من بازم نیستم.. می بینین. به همین سادگی الان دل تو دلم نیست که سینا تیمش برده یا نه.. خیالم برای مهران راحت است چون می دونم که حتما گل گهر را می برن اما سینا یه کم بازیش سخت است که با ذوب آهن بازی دارند.. همیشه من از کوارتر دوم بازی شروع می کردم به مدیران تیم ها یا بقیه خبرنگارها زنگ می زدم و می گفتم: آقا یه نتیجه به من می دین.. و دو ساعت تمام این جلمه هر هفت - هشت دقیقه یک بار تکرار می شد... به خاطر پویا تاجیک هم که شده دوست دارم بدانم که بیم چه می کند امروز .. تا شب بشه و نتایج رو بفرستن روی خبرگزاری ها یا اخبار آخر شب جام جم اعلام کند من دق مرگ می شم.. وای که چه انتظار بدی.. خوش به حال هر کی الان سالن آزادی نشسته.. یادش به خیر توضیح ضروری: این عکس مال بازی صنام تهران و ساجس لبنان در اولین دوره لیگ باشگاههای غرب آسیاست در سالن آزادی تهران . |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط من |
|
|
وقتی واقعيتها آدم را فريب مي دهند چه كار مي شود كرد؟ روزگاريست كه حقيقت هم لباسي از دروغ بر تن كرده است و راست راست در خيابان راه مي رود،عشق نشسته است كنار خيابان، كلاهي كشيده بر سر و دارد گدايي مي كند و مرگ، در قالب دختركي زيبا گلهاي رز زرد مي فروشد |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط من |
|
|
باز هم برای زنان ایران که این روزها درگیرند با مردانی که به زبان می گویند که از دامن آنها به معراج می روند...
مادر نسل انسان ام |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط من |
|
|
شاید صحبت های محمد جواد لاریجانی، دبیر ستاد حقوق بشر قوه قضاییه درباره تقض حقوق بشر در ایران را خوانده باشین. آقای لاریجانی با کمال خونسردی می گوید که غرب در مورد مسایل حقوق بشری، تبلیغات منفی علیه ایران داشته و دارد. بسیاری از این انتقاد ها انگیزه های سیاسی دارد. مثلا دربراه مجازات رجم در ایران، سنگسار نه شکنجه است، نه مجازات غیر متناسب و عملا هم این محازات در کشور پیاده نمی شود!!!! همین دیروز بود که گزارشی تنظیم کردم درباره صدور حکم سنگسار برای زنی در مشهد اما آقایی که یک بخش قضیه این مثلا گناه نابخشودنی بود فقط به شلاق محکوم شده است... مرگ بر زن فقط.. این شعر که نمی دانم چه کسی سروده تقدیم به همه زنان ایران زن ِ آزاده ای زامروزیانُــم که در زنجیرِ عَهـدِ باستانُـم فروپیچیده ای در نامـُرادی بپُرس از داغ ِ پیشانی نشانُـم به مُشکوی تمیزی بوده یُـم مو برای شوی ، «چیز» ی بوده یُـم مو میون ِ شعله های عشق ِ یوسف عزیزی را کنیزی بوده یُـم مو! مو که تهمینه و رودابه بودُم گَهی وِیس و گَهی سودابه بودُم چنان زندانی ِ دینُـم که گویی زمانی با خدا هم خوابـه بودُم مو دختر خواندهء گــُردآفریدُم که حالی تـُحفه ای شوهرخریدُم خریدستـنـدُم از دُخترفروشی که در مُشکوی مادر پروریدُم مو بطن ِ زندگی ، فصل ِ بهارُم غروبِ مرگ و شرق ِ روزگارُم زنـُم ، انسان زن ، از ایرانـُم ای مرد مکن با طوق ِلعنت سنگسارُم |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط من |
|
|
خدایا اگر تکه ای زندگی داشتم نمی گذاشتم حتی یک روز هم بگذرد بی اینکه به مردمی که دوستشان دارم نگویم که دوستشان دارم، به همه مردان و زنان می قبولاندم که محبوب من اند و در کمند عشق، زندگی می کردم . به انسان ها نشان می دادم که چه در اشتباه اند که گمان می برند وقتی پیر شدند دیگر نمی توانند عاشق باشند و دیگر نمی توانند عاشق باشند!
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط من |
|
|
نمی شه گاهی نوشت دست خود آدم نیست درست مثل من در این چند وقته اینقدر که دل پری داشتم اما نمی توانستم چیزی بگویمُ در عوض تا دلم خواست وب گردی کردم و از این سر به آن سر کسی هم نبود که بگوید ای بابا .. بسه دیگه... به نظرم گاهی لازم است که آدما دست از مثلا تولید افکار بردارند و استراحتی بدهند به تراوشاتشان مثلا.. از همه آنهایی که در این مدت سراغی گرفتند ممنونم. با عرض شرمندگی اعلام می کنم که دوباره تصمیم دارم بنویسم. شاید اینطور از دردی که می برم راحت شوم.
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط من |
|
|
مثلا اینجا قراره که صفحه من باشد اما نمی زارن این دوستان که. من رنگ مشکی خیلی دوس دارم. اونایی که از نزدیک من رو می شناسن می دونن که منو در مراسم همگانی با لباس رنگی هنوز ندیدند... اما روزانه خوب مجبورم که مردم را دق ندهم این را گفتم که به اون دوستان نازنینی که اعتراض کردند به رنگ صفحه چرا مشکیه بگم من عاشق این رنگم.. ولی چشم.. من که همیشه به همه گفتم حق با شماست.. این بار هم به عاطفه عزیزم که یکی از معترضان جدیه می گم ..باشه اینم رنگ روشن واسه صفحه یی که قراره مال من باشه..
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط من |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
نشانم عقرب است. دختر آبانم. صبورم تا وقتی که کسی از خط قرمزهایم عبور نکرده باشد. ماجراجو و دلبسته سفر. مدام از این ور به آن ور. به دلم قول دادم دیگه نگذارم کسی ویرانش کند. عاشق تنهایی ام و سکوت. دریا را هم خیلی دوست دارم. من کلا همین ام
|
|
RSS
|